اگه دعوایی اتفاق بیفته مقصر بچه های ما هستند.
اگر مقصر هم بچه ما نبود ما بچه خود را تنبیه می کنیم که همه بگن چه پدر و مادر خوبی هستند
اگه بلایی سر بچه کس دیگه ای اومد مقصر بچه ماست که مواظب اون بچه مورچه یا بچه غول نبوده
دقیقا همین هایی که گفتند. من بدجوری ازشون متنفر بودم به خاطر اینکه هیچوقت خواسته های ما براشون در اولویت نبود همیشه عمه کوچکم که خودسوزی کرده بود پول نیاز داشت چون می خواست کوفت و زهرمار بخره چون همیشه بار سنگینی روی دوش ماها بود که هیچ نقشی توی بدبخت شدنش نداشتیم پدرمون هم نداشت.
همیشه موقع مسافرت اگه کسی میخواست با ماشین ما بیاد ما رو نمی بردند یک دفعه قشنگ خاطرم هست دخترعمه که دو بچه فوق العاده بی ادب داشت و خودش هم یک کلاهبردار به تمام عیار بود به پدرم گفت من میخواهم بیایم جا دارید؟ پدرم هم نگفت دو دختر کوچکم ذوق مسافرت را دارند و می خواهند بیایند در مقابل چشمان گشاد شده من گفت بله حتما!!!!!!!!!
پسرها که تجربه شان از من بیشتر بود هیچوقت داوطلب نمی شدند و ذوق نمی کردند. می دانستند چه خبر است.
حالا اگه شانس می اوردم و مسافرت می رفتم هم خانه هرکس می رفتیم دختر صاحبخانه پایش را می انداخت روی پا من باید ظرفها را می شستم!!!!!! اصلا امکان نداشت بیخیال شوند!!! همه می گویند یادته خونه ما اومدی فلان سال چقدر ظرف بود شستی؟ الان فقط می خندم به حماقت پدر و مادرم..
گیر داده برویم مسافرت گفتم زرشک...زهی خیال باطل خودتان بروید خوش بگذرد من و برادر و خواهرم می رویم گرجستان یا ارمنستان یا حتی تاجیکستان... به ناکجااستان می رویم ولی با شما سوئد هم نمی رویم چه برسد دهات پدری تان که پیش یک مشت پیرو پاتال افسرده که می خواهند با دیدن جوانها خوشحال شوند و از اول صبح تا بوق سگ غر بزنند و انرژی ما را بگیرند.
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد